علیرضارضائی1402به بعد

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی ( کل اوغلان )

یادآوری

صورت ماه مرا یاد تو می اندازد
روی دلخواه مرا یاد تو می اندازد

ای که دستان تو هر درد مرا مرهم بود
درد جانکاه مرا یاد تو می اندازد

بندر و موج و شن و ساحل و واگویه ی موج
خواه ناخواه مرا یاد تو می اندازد

قوت قلب من و قبله ی راهم بودی
غربت راه مرا یاد تو می اندازد

هر چه از عشق و قشنگی است در این آبادی
ناخودآگاه مرا یاد تو می اندازد

مهربان بودی و بی مهری بیدادگران
گاه و بیگاه مرا یاد تو می اندازد

آردینی اوخو
یکشنبه 10 فروردین 1404
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

توبه

ای آدم بی کلّه و بی مایه و بیمار
ای بد دل و بی خاصیت و بی رگ و بی عار

اندرز مرا خوب کن آویزه ی گوشت
بر خاطر بی خاطره ات حک کن و بسپار

ای خانه ی پوشالی ات از خشت و گل و سنگ
شادی نکن از سوختن خانه ی اغیار

دنیاست سگ هاری و مانند همه کس
یک روز تو را هم کند افگار و لت و پار

یک روز تو را هم بگزد مار زمانه
در زیر لحاف و سر سجّاده و بازار

از بددلی وبدرگی و جنگ و تنفر
پرهیز کن و توبه کن و دست نگه دار

آردینی اوخو
شنبه 22 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

رنگ حضور

بدون رنگ حضورت غریب و دلتنگند
بهارهای پیاپی خزان و بی رنگند

برای دیدن تو چشمهای عاشق من
همیشه چشم به راهند و سخت دلتنگند

کشانده اند مرا تا به ناکجاآباد
تمام جادّه ها سنگلاخ و دل سنگند

تو مثل صُلح قشنگی میانِ چشمانِ
جماعتی که ملولند و خسته از جنگند

کلام بی تو ندارد طراوت و اثری
ترانه ها همه زجرآور و بدآهنگند

آردینی اوخو
چهارشنبه 19 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

دوری

بدون عشق تو شادابی از چمن دور است
حلاوت از دهن و گرمی از  سخن دور است

خیال و خواب خودم را چگونه وصف کنم؟
کنار شطّ شراب از تو پیرهن دور است

بیا و با لب خود عاشقانه ثابت کن
که قهر از لب و آغوش و آن بدن دور است

ندیدن تو محال و  مجال دیدن تو
قبول کن که برای نگاه من دور است

من آن دیار غریبم که بی کسم بی تو
وطن تویی و غریب آن که از وطن دور است

آردینی اوخو
دوشنبه 3 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

زندگی

گاه تلخ است و گاه شیرین است
علت درد و رنج و تسکین است

جنّت اغنیاست هر جایش
دوزخ مردمان مسکین است

جاهلش غرق عیش و نوش و خوشی
عاقلش در عذاب و غمگین است

ظاهرش دلفریب و سردرگم
معنی اش سخت سست و سنگین است

کافرش مدّعی دینداری
مؤمنش تاجر است و بی دین است

پوچی اش نیست قابل اغماض
قابل شرح و بحث و تبیین است

هر کسی که نخورد گولش را
لایق آفرین و تحسین است

انتخابی و دلبخواهی نیست
زشت و زیباست، زندگی این است

آردینی اوخو
یکشنبه 20 آبان 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

عزاداری

می دهی ترجیح ای که بر گرسنه،سیر را
کم ملامت کن زن و مرد و جوان و پیر را

یک نوک پا در خیابان و عزاداری بیا
تا ببینی عمق رشد و وسعت تغییر را

شِمر را در هیئت و با عینک دودی ببین
مست مِی بنگر  یزید و اشقیا و شیر را

می کنند از جان و دل تعظیم و بر وی احترام
گوسفندانی که می بینند گرگ پیر را

حمله می آرند بر خولی و شمر تعزیه
ای خدا عقلی عطا کن مردم جوگیر را

می زند با تیر مژگان بر دل زار یزید
دلبری که می زند با ابرویش شمشیر را

رفته ای در لاک خود،وقت عزاداری بیا
تا کنی سیر و سیاحت سینه و زنجیر را!

آردینی اوخو
دوشنبه 25 تیر 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

اصلا

سکوت است و صدایی نیست اصلا
نفس تنگ و هوایی نیست اصلا

در این بازار گرم دشمنی ها
رفیق و آشنایی نیست اصلا

میان دیوها از آدمیّت
نشان و ردّپایی نیست اصلا

شده دنیا جهنّم، هیچ جایش
سرای دلگشایی نیست اصلا

در این دنیای سرشار از پلشتی
برای عشق جایی نیست اصلا

دگر افسانه شد لیلی و مجنون
که مهری و وفایی نیست اصلا

ولیکن زندگی بی عشق ورزی
به جز خبط و خطایی نیست اصلا

آردینی اوخو
جمعه 11 خرداد 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

دروغ بزرگ

کفر و دین بی تو دروغی است بزرگ
لطف و کین بی تو دروغی است بزرگ

دوزخ و جنّـت و هر چیز که هست
به یقین بی تو دروغی است بزرگ

بی تو ای عشق به من ثابت شد
که زمین بی تو دروغی است بزرگ

آردینی اوخو
شنبه 29 اردیبهشت 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

فتح باب

دوباره میکده را فتح باب خواهد کرد
کسی که یک شبه ترک شراب خواهد کرد

بیا به میکده ای شیخ و از حساب نترس
که پیر سهم تو را هم حساب خواهد کرد

اگرکه جامعه ای را عقب نگه داری
برای رشد و ترقّی شتاب خواهد کرد

نگو حجاب مفید است اگر کسی خواهد
هزار مفسده زیر حجاب خواهد کرد

کسی که صاحب ذهنی خراب و بیمار است
جهان و مملکتی را خراب خواهد کرد

نبود قابل باور، کسی چه می دانست
زمانه زاغ و زغن را عقاب خواهد کرد

برای خورده شدن،گرگ گوسفندان را
به هر وسیله که باشد مجاب خواهد کرد

به فکر راه نجاتیم و دست استعمار
دوباره نقشه ما را بر آب خواهد کرد

آردینی اوخو
شنبه 23 دی 1402
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

در ستایش شراب

خوش رنگ ترین رنگ جهان، رنگ شراب است
بر سینه زدم سنگی اگر،سنگ شراب است

عمریست که آن زاهد بد ذات و هوسباز
در آرزوی جنّت و دل تنگ شراب است

آن قبله که دل می برد از عارف و عامی
آوای خوش و ساز خوش آهنگ شراب است

اسرار ازل را که نداری خبر از آن
در خط به خط دفتر و فرهنگ شراب است

از رند سر کوچه می ناب سِتانَد
چون میکده بسته است و کسی لنگ شراب است

بر پهنه ی پیشانی تو پینه اگر هست
بر پهنه ی پیشانی ما انگ شراب است

شادیم که از روز ازل تا ابدالدّهر
دل در هوس و سیطره و چنگ شراب است

آردینی اوخو
شنبه 2 دی 1402
بؤلوملر : اشعار فارسی ,