علیرضارضائی1402به بعد

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی ( کل اوغلان )

عشق ورزی

در خانه و جنگل به خودت عشق بورز
بسیار و مفصّل به خودت عشق بورز
می خواهی اگرکه عاشقی پیشه کنی
پیش از همه اوّل به خودت عشق بورز

آردینی اوخو
ثابیت یازی
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

شیر

می رفت به جنگ شیر، مردی
با نعره و بانگ و داد و فریاد
شمشیر به دست و هی در آن راه
آرام و بلند گوز می داد

گفتند:« به او چرا مداوم
می گوزی و فحش می دهی هی؟
همچون تو دلیر کس ندیده
در شام و عراق و مسقط و ری»

فرمود:«که نعره می زنم، شیر
تا رَم کند از فغان من هم
می گوزم از آنکه ترس از شیر
افتاده به جسم و جان من هم»

آردینی اوخو
سه شنبه 12 فروردین 1404
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

یادآوری

صورت ماه مرا یاد تو می اندازد
روی دلخواه مرا یاد تو می اندازد

ای که دستان تو هر درد مرا مرهم بود
درد جانکاه مرا یاد تو می اندازد

بندر و موج و شن و ساحل و واگویه ی موج
خواه ناخواه مرا یاد تو می اندازد

قوت قلب من و قبله ی راهم بودی
غربت راه مرا یاد تو می اندازد

هر چه از عشق و قشنگی است در این آبادی
ناخودآگاه مرا یاد تو می اندازد

مهربان بودی و بی مهری بیدادگران
گاه و بیگاه مرا یاد تو می اندازد

آردینی اوخو
یکشنبه 10 فروردین 1404
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

گاز گرفتن

مثل سگ هار لاجرم گاز گرفت
آرام نه، با ظلم و ستم گاز گرفت
هر بار به هر کسی که خوبی کردم
هم دست مرا شکست و هم گاز گرفت

آردینی اوخو
یکشنبه 30 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

رهایی

با عشق رفیق و آشنا خواهم شد
از خویشتن خویش جدا خواهم شد
از مرگ گریز نیست اما با عشق
از زندگی تلخ رها خواهم شد

آردینی اوخو
چهارشنبه 26 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

توبه

ای آدم بی کلّه و بی مایه و بیمار
ای بد دل و بی خاصیت و بی رگ و بی عار

اندرز مرا خوب کن آویزه ی گوشت
بر خاطر بی خاطره ات حک کن و بسپار

ای خانه ی پوشالی ات از خشت و گل و سنگ
شادی نکن از سوختن خانه ی اغیار

دنیاست سگ هاری و مانند همه کس
یک روز تو را هم کند افگار و لت و پار

یک روز تو را هم بگزد مار زمانه
در زیر لحاف و سر سجّاده و بازار

از بددلی وبدرگی و جنگ و تنفر
پرهیز کن و توبه کن و دست نگه دار

آردینی اوخو
شنبه 22 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

لبهای تو

لبهای تو سرمنشا سرمستی و شادی است
بد مست چو میخانه ببیند خوشش آید

آردینی اوخو
جمعه 21 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

رنگ حضور

بدون رنگ حضورت غریب و دلتنگند
بهارهای پیاپی خزان و بی رنگند

برای دیدن تو چشمهای عاشق من
همیشه چشم به راهند و سخت دلتنگند

کشانده اند مرا تا به ناکجاآباد
تمام جادّه ها سنگلاخ و دل سنگند

تو مثل صُلح قشنگی میانِ چشمانِ
جماعتی که ملولند و خسته از جنگند

کلام بی تو ندارد طراوت و اثری
ترانه ها همه زجرآور و بدآهنگند

آردینی اوخو
چهارشنبه 19 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

محو

خواهم که دمی از این جهان دور شوم
با سرخی قلاب لبت تور شوم
در جنگل آغوش تو ای کاش شبی
تقطیر شوم،محو و گم و گور شوم

آردینی اوخو
یکشنبه 16 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,

بوسه عاشقانه

خسته از دوری تو
با دلی عاشق و شوری در سر
به تو بر می گردم
باز با بوسه ای از جنس غزل
عشق را معنا کن
قفل را، در را نه
بغلت را واکن

آردینی اوخو
چهارشنبه 12 دی 1403
بؤلوملر : اشعار فارسی ,